تبليغاتX
هرچی بخوای هست.............!!!
 
 
   
 
 

بسیاری از مردم اعتقاد دارند که در بعضی از چشم‏ها قدرت خارق العاده‏ای وجود دارد که وقتی از روی تعجب، حسرت،  و حتی رأفت و مهربانی به چیزی نگاه کنند، آن را دگرگونساخته ، اگر آن چیز انسان باشد او  را بیمار و یا دیوانه میکند. عقل این مسئله را محال نمیشمرد.

از نظر علمی

دانشمندان امروز بر این باورند که در برخی از افراد روح و توان منحصر به فردی است که می تواند نه تنها اشیا و چیزها را جا به جا کند بلکه مانند اشعه لیزر آن را منفجر و متلاشی نماید. این انرژی گاه از راه چشم بیرون و ساطع می شود.

 دایره تاثیرات روحى و روانى، در  وجود خود انسان است.هیچ جاى شک و شبهه در این نیست که افکار و نیات و اندیشه‏هاى انسان مى‏تواند در بدن خود انسان یا دیگران مؤثر واقع شود،و به هر اندازه که روح قویتر باشد بدن را بیشتر تحت تاثیر قرار مى‏دهد.

 

قدرت تخریبی  چشم بستگی  به نیروی باطنی هر شخص مختلف است. انسان ها به طور طبیعی از چنین توان و  انرژی برخوردار  می باشند.   البته در برخی از اشخاص به سبب علل طبیعی و یا آموزش های خاص و تحولات درونی و بیرونی تقویت می شود و ناخودآگاه  آثار خود  را به جا می گذارد ولی  این گونه نیست  که  این نیرو اختصاص به برخی داشته باشد  و دیگران از آن محروم باشند بلکه همگان دارای نیرو و توانی از ایندست برخوردار می باشند که می توان با  آموزش  و تربیت  و مهار کردن و هدایت آن ازنیروی خاص روح و روان بهره برد.
 

از نظر دین
از حضرت امیرمومنان علی (ع) نقل شده که فرمودند : العین حق و الرقی حق ؛ چشم زخم حق است و توسل به دعا و خداوند برای دفع آن نیز حق است.( نهج البلاغه  ؛ کلمات قصار جمله 400)

مفسران تفسیر نمونه براین اعتقادند که دعا و توسل به خدا می تواند نیروی مرموز چشم ها را بی اثر سازد و از آثار مخرب آن جلوگیری کرده و یا بکاهد.( نگاه کنید تفسیر نمونه  ج 24 ص 428)از رسول گرامی نقل شده که فرمود : چشم زخم واقعیت دارد و مرد را در قبر و شتر را در دیگ قرار می دهد.( بحار الانوار ؛ ج 63 ) و نیز آن حضرت روزی از گورستان بقیع می گذشت به همراهان خویش فرمود: به خدا سوگند! بیش تر اهل این گورستان به سبب چشم زخم در این جا آرامیده اند.( تفسیر منهج الصادقین ج 9 ص 391)

 

از نظر قرآن
ریشه این تفکر را می بایست در آیات قرآنی جست. از جمله مشهورترین آیه در این مساله می توان به آیه 51 سوره قلم اشاره کرد که خداوند می فرماید : و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمعوا الذکر و یقولون انه لمجنون ؛ کافران هنگامی که کتاب الهی را می شنوند نزدیک است با چشم زخم خود تو را از میان بردارند و می گویند که او دیوانه است.علامه طباطبایی می فرماید که همه مفسران آیه را به چشم زخم زدن معنا کرده اند که خود نوعی از تاثیرات نفسانی است و دلیل عقلی بر نفی آن نداریم ؛ بلکه حوادثی دیده شده که با چشم زدن منطبق است و روایاتی هم بر طبق آن وارد شده است.


از دیگر آیاتی که در این باره وارد شده می توان به آیه 67 سوره یوسف اشاره کرد که حضرت یعقوب (ع) به فرزندان خویش فرمان و پیشنهاد می دهد که هنگام عبور از دروازه های شهر مصر بکوشند تا از دروازه های مختلف آن وارد شوند و همگان از یک در و همزمان وارد نشوند: فرزندانم از یک دروازه وارد نشوید بلکه از دروازه های مختلف وارد شوید" سپس می افزاید که من نمی توانم با این دستور شمار را از رخدادی که بر شما حتم شده و قضای الهی به آن تعلق گرفته است برهانم و دورسازم.

مفسران بر این باورند که علت این حکم یعقوب آن بوده است که ورود گروهی برادران که همگی در جمال وکمال بی مانند و همانند حضرت یوسف (ع) بودند و دارای قامت های رشید و جمال و زیبایی بودند می توانست توجه برخی را به ایشان جلب کند و موجبات چشم زخم شود.( تفسیر نمونه ج 6 ص 29 و 30)


به هر حال از نظر عقلی و علمی و تجربی ثابت و اثبات شده است که آدمی دارای نیروهای شگفت نفسانی و روحی می باشد که می توان به شکل های مختلف از نیروی خیر و شر عمل کند و آثار مثبت و منفی بر جا گذارد.

 

 

 دنیای روح و روان انسان دنیای خیلی وسیعی است  یکی از خصوصیات آن این است (البته چیز خوبی نیست، روحهای پاک هرگز اینچنین نخواهند بود): ممکن است در بعضی از روحها و روانها چنین حالت و خاصیتی باشد که اگر درباره دیگری به گونه ای فکر کند فورا در آنجا روی او اثر بگذارد.
 برخی از افراد به سبب دارا بودن و کنترل و مدیریت آن به سوی شر و بدی می توانند از راه چشم و ساطع کردن و متمرکز کردن نیرو و توان باطنی بر شخصی و یا چیزی آن را به نابودی بکشانند.
به هر حال چشم زخم و شور چشمی امری است که نمی توان از آن چشم پوشید و منکر آن شد. در غرب و شرق  عالم می توان افراد خاصی را یافت که از این نیرو و توان به خوبی استفاده می کنند و اشیایی را تخریب می کنند.


راه درمان و پیش گیری


حضرت امام جعفر صادق علیه السلام میفرمایند اگر کسی از چشم زخم کسی میترسد سه مرتبه بگوید: ماشاء الله لا حول و لا قوة الا الا بالله العلی العظیم و سوره فلق و ناس را بخواند، تا چشم بد در او اثر نکند. هم چنین گفته شده که   آیه  وان یکاد   را بنویسید و با خود همراه داشته باشید.


در حـدیـثـى دیگر آمده است که رسول اکرم(ص) براى امام حسن(ع) و امـام حـسین(ع) به منظور پیش گیرى از چشم زخم دعایى خواندند که مـضـمـونش چنین بود: (اعیذکما بکلمات التامه واسمإالله الحسنى کـلـهـا عـامـه من شر السامه والهامه ومن شر کل عین لامه ومن شر حـاسـد اذا حسد; شما را به تمام کلمات و اسماى حسناى خداوند از شر مرگ و حیوانات موذى و هر چشم بد و حسود آن گاه که حسد ورزد, مـى سـپارم).

سپس پیامبر(ص) فرمود: این چنین حضرت ابراهیم براى دو فـرزنـدش اسـحـاق و اسـمـاعیل تعویذ کرد. (بحارالانوار, ج60, ص .6) امام صادق(ع) مى فـرماید: اگر قبور را بشکافید, خواهید دید که بیش تر مردگان بر اثر چشم زخم از دنیا رفته اند, زیرا چشم زخم حق است.( همان, ص.25)

 


الـبته قبول تاثیر چشم زخم به معناى پناه بردن به کارهاى خرافى و اعـمـال عـوامانه نیست. اسلام براى پیش گیرى از تاثیر سوء چشم زخـم, اسـتـعـاذه و یـاد خدا را مطرح کرده است, و هم چنین صدقه دادن نـیـز تـوصـیـه شـده اسـت.

امام صادق(ع) مى فرماید: هرگاه بـخـواهـیـد بـا هـیـئتى آراسته و چشم گیر از خانه بیرون روید, مـعـوذتـین (سوره های فلق و ناس یعنی : قل اعوذ برب الفلق وقل اعوذ برب الناس) بخوانید تا چـشمى در شما اثر نکند. (همان, ج92, ص .133) و در روایت دیگرى آن حضرت مى فرماید: هـرگاه از چشم زخم ترسیدى بگو: ماشإالله لاقوه الا بالله العلى العظیم. (همان, ج60, ص .26)

 

 
 
 |    نوشته شده توسط اسماعیل باقری
 
 
   
 
 


معما: كدوم داره ميخنده؟ كدوم داره گريه ميكنه ؟ كدوم داره مي خوابه؟

 
 
 |    نوشته شده توسط مهدی طالبیان(مدیر وبلاگ)
 
 
   
 
  كارنامه كنكوري هاي 88 تغييركرد


سرپرست مركز مطالعات و تحقيقات ارزشيابي آموزشي سازمان سنجش از اعمال تغييراتي در كارنامه كنكوري هاي سال 88 خبر داد. كوروش پرند در گفتگو با ايسنا ، اظهار كرد: كارنامه جديد حاوي اطلاعات دقيقي در خصوص انتخاب رشته است كه شامل نمرات دروس، نمره كل، رتبه داوطلب در سهميه و رتبه كشوري به تفكيك 5 زير گروه آزمايشي است كه به داوطلب كمك مي كند جايگاه و سطح خود را بهتر درك كند و در نتيجه، انتخاب رشته اي آگاهانه تر داشته باشد. وي گفت: اطلاعات تقاضانامه اي، مشخصات فردي افراد به همراه اطلاعات ديپلم آنها به همراه استان، ناحيه، قطب بومي و غيره در كارنامه درج شده، همچنين در كارنامه داوطلبين اعلام علاقمندي به تفكيك غير انتفاعي، پيام نور، تربيت معلم، آموزگار، بهيار و كارمند و وضعيت مجاز به انتخاب رشته به تفكيك دوره هاي مختلف در هر يك از گروه هاي آموزشي لحاظ شده است.
 
 
 |    نوشته شده توسط جیگرطلا
 
 
   
 
 

خنده سلامتی مي‌آورد



كسي البته مجبورتان نكرده، مي‌توانيد به همين رويه ادامه بدهيد و هر موضوع را از جنبه ناراحت‌كننده‌اش نگاه كنيد و زانوي غم به بغل بگيريد، يا مي‌توانيد در هر موقعيتي، نكته بامزه‌اي بيابيد و به آن بخنديد.

اما قبل از اينكه تصميم‌تان را بگيريد، به نتيجه تازه‌ترين مطالعات در مورد تأثير خنده بر سلامت توجه كنيد.به گزارش خبرگزاري رويترز، يك تيم تحقيقاتي در دانشگاه لوماليندا در كاليفرنيا، چند سالي است كه روي تأثيرات روان شناسي و بيولوژيك خنده و شادي بر انسان مطالعه مي‌كند و آخرين مرحله اين مطالعات به نتايج جالبي دست يافته است؛ اينكه خنديدن روي هورمون‌هاي مرتبط با استرس تأثير مي‌گذارد و ميزان ترشح آن را در بدن كم مي‌كند.

مرحله اول اين مطالعات در سال 2001، روي تأثيرات رواني خنديدن متمركز بود. محققان مردم را به طريقي وادار به خنديدن مي‌كردند، بعد از آنها مي‌خواستند تا احساس خود را نسبت به قبل از آن، توضيح دهند. مقايسه اين احساسات، نشان داد كه خنديدن و ابراز شادي، باعث كم شدن محسوس احساس تنش و اضطراب، احساس انرژي مثبت و بهتر شدن خلق و خوي آنها شده بود.

در مرحله بعدي اين مطالعه، در سال 2006، اين تيم تحقيقاتي، سعي كرد واسطه‌هاي بيولوژيك و شيميايي كه موجب اين احساس مي‌شود را پيدا كند. اندازه‌گيري‌هاي آزمايشگاهي نشان داد وقتي افراد فيلم‌هاي كمدي و خنده دار تماشا مي‌كنند، ميزان ترشح هورمون ضددرد دروني و طبيعي بدن، اندورفين، افزايش مي‌يابد.

افزايش ترشح اين هورمون‌ها، باعث مي‌شود كه فرد احساس آرامش و راحتي بيشتري كند و بهتر بتواند با شرايط ناسازگار كنار بيايد. ترشح اندورفين‌ها، كه از دسته تركيبات شيميايي مشابه مرفين‌ها هستند، حالتي ايجاد مي‌كند كه مصرف‌كنندگان مواد‌مخدر، سعي مي‌كنند با استفاده از مواد‌مخدر خارجي، آن را به دست بياورند. همچنين مطالعه اين محققان نشان داد ميزان ترشح هورمون رشد هم بعد ازخنديدن بيشتر ترشح مي‌شود.

در آخرين مرحله اين مطالعات، كه هفته گذشته نتايج آن منتشر شد، واسطه‌هاي شيميايي ديگري نيز بررسي شد و اين طور نتيجه داد كه در اثر تماشاي فيلم‌هاي خنده دار، ميزان ترشح هورمون‌هاي نشانه استرس، مانند كورتيزول و آدرنالين كاهش قابل ملاحظه‌اي مي‌يابد. (تا 70 درصد) بررسي‌هاي قبلي در گروه‌هاي ديگر تحقيقاتي نشان داده بود كه ترشح بيش از حد هورمون‌هاي نشانه استرس، مانند كورتيزول، موجب كاهش قدرت دفاعي و ايمني بدن مي‌شود و بدن مستعد ابتلا به‌ انواع عفونت‌ها، همچنين بيماري‌هايي مي‌شود كه رابطه آنها با وضعيت التهابي روشن شده است.

به‌عنوان مثال مطالعه‌اي كه نتايج آن 2 ماه پيش منتشر شد، مشخص شده بود افرادي كه به‌طور درازمدت درگير استرس‌هاي شغلي هستند، بيشتر از سايرين احتمال دارد كه دچار بيماري‌هاي قلبي و عروقي شوند. مطالعه ديگر نشان داده بود كه افزايش سطح پايه اين هورمون‌ها، مي‌تواند زمينه را براي ابتلاي افراد به ديابت نيز فراهم كند.

افرادي كه سطح استرس بالايي دارند، معمولا بيشتر سرما مي‌خورند و سرماخوردگي شان بيشتر طول مي‌كشد.حالا ديگر تصميم با خودتان است، مي‌توانيد بيشتر بخنديد و سالم باشيد يا اينكه بازهم واقعيت را از نيمه تاريك آن ببينيد

 
 
 |    نوشته شده توسط جیگرطلا
 
 
   
 
 

داستان زیبای شاخه گل خشکیده ، اولین و بینظیر ترین داستانهای عاشقانه میباشد ، خواندنی و جذاب

پیشنهاد میشود این داستان را بخوانید هرچند به کوتاهی داستانهای دیگر نیست اما از همه زیبا تر است

حتما چند دقیقه وقت خودتان را به خواندن این داستان قشنگ بگذارید و لذت ببرید

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.داستان زیبای شاخه گل خشکیده اثر سید مجید بابائی http://Www.k2dastan.persianblog.ir توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .

تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،

با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ...

در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.

وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.

به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .

اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.

ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.

محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.

هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !

اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .

<< انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >>

این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .

باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .

آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!

من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .

محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .

برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .

آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .

مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.

هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:

این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .

بعد نامه یی به من داد و گفت :

این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ))

مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم .

اما جرات باز کردنش را نداشتم .

خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید.

مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .

_ سلام مژگان . . .

خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .

مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .

چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !

مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد

و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .

_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟

در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم

_ س . . . . سلام . . .

_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟

یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . .

این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .

حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .

تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .

آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .

وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .

نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !

چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .

مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . . .

حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .

داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . .

قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .

بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.

ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد .

به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .

بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .

اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و …

گریه امانم نداد تا بقیه ی نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست .

چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.


اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.

ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی عشق مان نگه داشته ایم.

احساس شما بعد از خواندن این داستان من چیست ؟ ( مهم )

در قسمت نظرات منتظر حرف های قلب و دلتون هستم.


دوستان اين داستان زندگي من نيست واسه يكي از دوستانمه...

عشق و ديوانگي


در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين  نرسيده بود فضيلت ها وتباهي ها در همه جا شناور بودند .آنها از بيكاري خسته وكسل شده بودند. روزي همه فضايل وتباهي ها دور هم جمع شدند خسته تر و كسل تر از هميشه .ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت :«بياييد يك بازي بكنيم مثلا قايم باشك » همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من چشم مي گذارم . همه قبول كردند او چشم بگذارد وبه دنبال آنها بگردد.
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست وشروع كرد به شماردن ...يك...دو...سه...همه رفتند تا جايي پنهان شوند!!!
لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد .
خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد .
اصالت در ميان ابرها مخفي گشت .
هوس به مركز زمين رفت .
دروغ گفت زير سنگي پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت .
طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد .
وديوانگي مشغول شمردن بود /هفتادونه...هشتاد...هشتادويك...همه پنهان شدند به جز عشق كه همواره مردد بود ونمي توانست تصميم بگيرد. وجاي تعجب هم نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است. در همين ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد .نودوپنج...نود وشش...نودوهفت...هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد ودر بين يك بوته گل رز پنهان شد.ديوانگي فرياد زد دارم ميام. واولين كسي كه پيدا كرد تنبلي بود زيراتنبلي اش آمده بود جايي پنها ن شود ولطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود .
دروغ ته دريا .هوس در مركز زمين. يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق .او از يافتن عشق نااميد شده بود.
حسادت در گوشش زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشت بوته گل رز است.
ديوانگي شاخه چنگك مانندي را از درخت كند وبا شدت وهيجان زياد آن را در بوته گل رز  فرو كرد ودوباره ودوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد .عشق از پشت بوته بيرون آمد شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند واو نمي توانست جايي را ببيند  .او كور شده بود !!!
ديوانگي گفت :«من چه كردم ؟من چه كردم ؟چگونه مي توانم تو را درمان كنم؟»
عشق پاسخ داد:«تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كاري كني راهنماي من شو»
و اين گونه است كه از آن روز به بعد عشق كور است وديوانگي همواره در كنار اوست!!!

 

داستان عشق همراه

پس از ده سال…

شاید یک داستان طولانی باشد…اما شاید به خواندنش بیارزد… شاید برای ” آنها” که فکر می کنند همه چیز را می شود آسان بدست آورد یک نشانه باشد…و فقط یک ” نشانه” !

درست همان سه شنبه عصر که عصبانی و غمگین از طبقه سوم مرکز تحقیقات دانشکده پایین می آمدم با خودم تصمیم گرفتم…و درست قبل از اینکه پایم را از آخرین پله پایین بگذارم، بعد از همه دشنام ها و تلخی هایی که نثار خودم کردم سوگند یاد کردم که گره اخم آلود “آن صورت جوان زیبا” را آینه هر روز زندگی خود کنم.

می خواستم برای یک مدت کوتاه هم که شده هیچ چیز و هیچ کس را نبینم…و آنقدر بگذارم که بگذرد تا بلکه زمان این گره اخم آلود جوانی ام را باز کند. در را پشت سرم بستم تا خودم را حتی از خودم پنهان کنم و مجبور نباشم حتی خودم را در مقابل آیینه ببینم… اما خوب می دانستم که این آخرین ترفند هم اثر نخواهد کرد… پس بر آن شدم که سفر کنم تا بلکه خودم را با همه آنچه در اطرافم می گذشت پشت سر گذارم…

آن شب وقتی پدرم موهای پریشان شانه نشده ام را دید، با آن چشمانی که از فرط گریه مثل وزغ باد کرده بود در جا ماند… و وقتی به او گفتم که “می خواهم به سفر بروم، همین امروز و تنها!” نمی دانست که چه پاسخم گويد. خواهرم سرش را با نا امیدی تکان می داد و مادرم از پشت سایه پدر اشک می ریخت…شاید برای اولین بار بود که پدر روح لجوج و مصمم مرا از پشت چشمان باد کرده دید و دانست که مقاومت بی فایده است، که با چنین طوفانی مدارا کردن و رها کردن بهترین راه نجات است…آرام پرسید کجا و من گفتم : ” هر جایی که آدمهایش کمتر باشند و آسمانش بیشتر … به برهوت… به کویر!”

فردا عصر تهران را به مقصد کاشان ترک کردم…به جایی که پدرم راضی شد مرا بفرستد… وقتی اتوبوس حرکت می کرد نگرانی را در چشمانش خواندم…می دانم خیلی دلش می خواست با او صحبت کنم …اما همین قدر که توانست ذات لجباز و غد مرا راضی کند تا مادرم را همراهم بفرستد یک پیروزی بزرگ کسب کرده بود…برای همین هیچ وقت از من نپرسید و من هم هیچ وقت نگفتم که چرا می خواهم دور از همه باشم…

تمام راه آن روبرو درست در برابر شیشه بزرگ جلو اتوبوس نشسته بودم… با مادرم شرط کرده بودم که در همه سفر با من سخن نگوید و او هم با بوسه مهربانش پذیرفته بود…آمده بود تا در کنارم باشد حتی اگر تمام طول سفر مجبور شود با من یک کلمه سخن نگوید…. تمام راه دیده از جاده بر نداشتم… گنگ و مبهوت به خطوط سپید و بی پایان جاده خیره شدم… غروب بود و من از حس عجیبی که این سفر به من می داد سرشار می شدم…. حس اینکه هر چه جلو می روم از آن التهاب کشنده دور تر می شوم و آن درد غیر قابل تحمل را پشت سر می گذارم…درازای سپید خطوط جاده مخدر قویی بود که ذره ذره در وجودم جریان می یافت آنقدر که حتی متلک های گاه و بی گاه شاگرد راننده هم باعث نمی شد که از نگاه کردن به جاده بگریزم….

وقتی رسیدیم شب شده بود و من این را از حرکت شب پره های ریزی که دور چراغهای شهر می گشتند دریافتم…خوابِ خستگی بر کجا بود که بیاید؟ خوابِ خاطره ریز کجا بود که بر تنم ریزد؟…. صبح هنوز مادرم خواب بود که برخاستم… یعنی شاید هنوز هم صبح نشده بود…. برای من فرقی هم نمی کرد…! از پشت پنجره بیرون را نگاه کردم…از آن پایین گنبدهای دوار بازار کاشان در نگاهم بازی می کرد…همه چیز ساده و گلی بود از خشت و آجر ، و بسیار متفاوت از بناهای بلندِ دود آلودِ نفس گیر ِ شهر من…همه چیز آسان و قابل حل می نمود درست بر خلاف گره پر پیچ و خم این عشق عجیب!… انحنای زیبای گنبدها مرا به یاد انحنای لطیف ابروانش می انداخت، آنوقت که نگران به چشمانم خیره می شد و اطمینان را از وجود من می خواست… مادرم گفت “سلام”… برگشتم و با خنده شرطمان را به یادش آوردم…

کمتر آدمی آنوقت سال در میان باغ فین قدم می زد…شاید یک نفر … شاید دو نفر! چشمه ها پر بود از صدای غلغل آب…و کاشی های فیروزه ای جوی ها پر از گذران آب…جریان جوی را گرفتم و درست مخالف آن قدم بر داشتم…سر چشمه شمالی پر بود از ماهی های کوچک و بزرگ قرمزی که درون چشمه می رفتند و دوباره باز می گشتند…کف فیروزه ای چشمه پر بود از سکه هایی که مردمان در آب انداخته بودند… یادم آمد سالیان پیش وقتی کوچک بودم از پیرمردی کنار همان چشمه شنیدم که اگر وقتی سکه ای می اندازم نیت کنم و ماهی کوچکی همان موقع از چشمه بیرون بیاید آرزویم بر آورده می شود…به وقت کودکی سکه های زیادی انداختم و ماهی های فربه زیبایی از چشمه بیرون آمدند… اما آنروز…. سکه ای نیانداختم چون اعتقادی به این باورهای زیبا نداشتم…یا شاید هم چون واهمه داشتم و نمی خواستم ببینم که ماهی کوچکی برای من از میان چشمه بیرون نمی آید… دستانم را به میان آب سرد چشمه فرو بردم تا خودم را بیازمایم… که از میان من و این عشق کدام لجباز تریم…طاقت دستان کبود من در میان سرمای آب؟ یا عشق مسحور کننده یخ بندان من؟

آنروز ساعت ها روبروی عمارت مرکزی باغ نشستم و انگشتانم را میان کاغذ و مداد سیاه رها کردم… طرح عمارت در میان درختان کهن سال آرامشی عمیق در چشمانم می ریخت و من بازی انگشتانم را در مغازله میان کاغذ و مداد دوست داشتم …شاید خش خش بوسه سیاه مداد بر گونه کاغذ راهی نشانم می داد… شاید سکوت سرد و سپید کاغذِ پذیرنده طرحی به ذهنم می آورد…همه آن مکالمه ها به یادم می آمد…همه آن بگو مگو ها…آن مشاجره های دل پذیر دوست داشتنی…آن لحظه های عجیب تلاقی نگاه ها …از من خواستن ها و از او رمیدن ها… از من التماس کردن ها و از او پیروزمندانه خندیدن ها…عشق سختی بود! من این را از ابتدا می دانستم. با خود می اندیشیدم اکنون ” او ” چه می کند؟ سر کلاس مشغول نوشتن و گوش دادن است؟ نمی پرسد من کجا هستم؟ سراغ من را از دوستانم یا از خواهرم نمی گیرد؟ … اصلا برایش فرقی می کند که به خاطر نگاه قهر آلودش سرگشته این بیابان گشته ام؟…سرما سخت آزارم می داد … بهمن ماه بود و نشستن در فضای باز باغ کویری طاقت از دل هر رهگذری می برد… دستانم تقریبا منجمد شده بود اما دلم دست از طراحی بر نمی داشت… هر چه می کشیدم آن نقشی که می خواستم در نمی آمد… هر چه سعی می کردم آن تصویر زیبایی که می خواستم روی کاغذ سپید نقش نمی بست… مداد را با اندوه رها کردم و مطمئن بودم که هر چه این رنج طولانی شود بازگشتن من طولانی تر خواهد شد…

باز هم صبح و همان گنبد های نرم و دایره وار… باز صبح و همان بازی زیبای نور در میان ابرهای پراکنده در میان آسمان…نمی دانستم روز را به چه امیدی شروع کنم. حس می کردم بعد از او زمان برای من خواهد ایستاد…حس می کردم بعد از او دنیا برای من دیگر معنی نخواهد داشت… …نمی فهمیدم این درنگ “او” را… این خواستن و راندنش را … این بازی عذاب آورش را …روز آخر در میان پله ها با خودم عهد بستم که دیگر دل به این بازی نسپارم… بازیچه این بازی نباشم… یک بار هم که شده من بازی کنم و او به قاعده بازی تن دهد… فکر می کردم اگر به سفری نامعلوم بروم نگرانش خواهم کرد…فکر می کردم اگر رها کنم او به دنبالم خواهد آمد، همه جا را زیر و رو خواهد کرد و سر انجام به این تردید درونش پایان خواهد داد…. که همه جنگ میان من و آن چشمان قهوه ای زیبا در “تردید” میان انتخاب کردن بود…و من فکر می کردم که این “تردید” را در درونش خواهم شکست… عشق سختی بود و من این را از آغاز می دانستم…

بار ها به خواهرم تلفن زدم تا بلکه از او سراغی بگیرم… می پرسیدم : “خبری؟” …. و او مکثی می کرد و آهی عمیق می کشید!… باورم نمی شد…باورم نمی شد من این زمان طولانی نباشم و او سراغم را نگیرد… باورم نمی شد من اینهمه دور باشم و او هیچ در دل صدایم نکند…باورم نمی شد که او اینهمه بی اعتنا باشد… اینهمه سنگ دل … اینهمه خونسرد!

دیگر حتی گنبدهای دایره ای هم نجاتم نمی داد…مادرم در سکوتش مثل سرکه می جوشید… به صورت زرد بیمارم می نگریست و خون می خورد… به ساعتهایی که پشت پنجره می نشستم و نگاه می کردم نگاه می کرد و هر لحظه بی تاب تر می شد…بحران وجودم را می دید اما دم بر نمی آورد… عجیب صبور بار آورده بودندش عجیب! درست مخالف من!…به خودم لعنت می فرستادم… ازین سفر بی پاداش.. ازین سرمای جگر سوز و ازین دستان یخ بسته خالی…

روزها پیاده راه می رفتیم…به هر کجا و هیچ جا…گمان می کنم از تمام کوچه های کاشان گذشتم… از کنار تمام خانه ها و تمام آن درهای قدیمی چوبی با دق الباب های مردانه و زنانه…گاهی بچه های کوچه با تعجب چند کوچه ای دنبالمان می کردند، گاهی زنان چادری با بد گمانی نگاهمان می کردند و گاهی مردان با یک چشم غره مرموز همه هستیمان را زیر سوال می بردند…آنقدر راه رفته بودیم که پاهایمان از درد و تاول باد کرده بود… به چهره خسته مادر می نگریستم و از صبر طولانی اش تعجب می کردم . از این مهر بی شائبه ای که به من داشت و من ِ مجنون را تا انتهای جنون رها نمی کرد…در دل به خودم دشنام می دادم. از خودخواهی های خودم… از اینکه پاهای تاول زده اش را شب ها می بینم و باز به دیوانگی ام ادامه می دهم… اما بحران درونم عمیق تر از آنها بود که به خواهش بی کلام مادر پاسخ گوید یا با صدای مضطرب پدر فرو نشیند…

یک روز سرد و ابری ، این گشت زنی های مداوم مرا به نزدیک مسجد آقا بزرگ کشاند… چند بار از جلوی آن گذشته بودیم؟ نمی دانم…دربی بزرگ در انتهای یک کوچه تنگ در برابرم ظاهر شد. در زدم. انگار سالها کسی در آن نماز نخوانده بود… انگار مدت های طولانی بشری به درون مسجد پا نگذاشته بود…آخرین بار که در زدم موهای آشفته کودکی از میان دو لنگه در مسجد بیرون آمد. زنی به دنبال کودک در را گشود…مادرم از زن خواست که به درون مسجد راهمان دهد و بگذارد که دمی در کنار مسجد بیاساییم…زن نگاه عجیبی به ما کرد اما نتوانست خواهش مادر را بر زمین بیندازد…در را گشود و در را پشت ما بست….

هیچ کس نبود…مسجدی خالی با حیاطی بزرگ و شبستانی مشوش!… مدرسه ای که تنها یک سرایدار با بچگان خردش در آن زندگی می کرد…در شبستان تاریک و بی صدای مسجد هیچ فرشی گسترده نبود…تنها نور بی جان یک روز ابری زمستانی از میان سوراخهای طاق های نیم دایره شبستان به درون می تابید…همه جا پر بود از سکوت بی نمازی!… دلم تاب نیاورد…به حیاط خالی مسجد قدم گذاشتم و همانجا درست مشرف به مدرسه مسجد که در گودال پایین حیاط مسجد بنا شده بود نشستم…

تا به حال لذت خوابیدن روی حیاط خالی یک مسجد بزرگ را تجربه نکرده بودم… آسمان ، بدون هیچ مانعی درست بالای سر من بود و زمین با همه سرمایش درست در انحنای ستون مهره هایم… نه هیچ پرنده ای پر می زد، نه صدای هیچ قدم زدنی سکوت سرد مرا می آشفت… تنها گاهی صدای گریه زیر کودک سرایدار امتداد این سکوت را بر هم می زد و یا صدای بر هم خوردن دستان زن در میان تشت رخت . آیا نجات از تردید شایسته این همه درد و سرما بود؟… آیا او هم برای این تصمیم، همسان من رنج کشیده بود؟ … از کجا معلوم که این ریاضت خودخواسته قفل شک او را می شکست؟ چه کس می توانست بگوید که سفر ِ بدون پایان من، پایان تردید های او بود؟… دلم درد گرفته بود…نفسم بالا نمی آمد… سرما از میان تک تک مهره هایم به قلبم رخنه می کرد…و این عشق هم چنان در قلب من با همه لجاجت تن من می جنگید… از قلبم بیرون نمی رفت… مهار نمی شد…

اولین قطره های درشت اشک جایی در میان آن آسمان پهناور و سرمای دردناک کف مسجد زاده شد. اشک گزافی بود . خون بهای همه لجاجت تنم و به قیمت تمام عشقم! …کف خاک آلود کاشی های مسجد از اشک من گل آلوده شد و چشمان سنگین من سبک بار…تا آسمان رخصت می داد گریستم و تا زمین می پذیرفت اشک ریختم .تا وجودم از سرما سرریز نشد برنخاستم و با همه وجود دریافتم که میان لجاجت من و این عشق ، این من هستم که برای همیشه باخته ام….

وقتی برخاستم خورشید حتما غروب کرده بود. مادرم به من چون مردگانی که از قبر بر می خیزند با وحشت نگاه می کرد. فکر می کرد، شاید هم مطمئن بود که من عقلم را از دست داده ام و شاید اگر ساعتی دیگر روی کف سرد حیاط دراز می کشیدم طاقت نمی آورد و شرطمان را می شکست…روسری پشمی بزرگش را دور تنم پیچید و دردمندانه در آغوشم گرفت… با همه دیوانگی هایم!

دیگر سیراب شده بودم…دیگر آن ذات مشوش پر اضطراب همراهی ام نمی کرد. انگار همانجا میان آسمان و زمین مسجد جا مانده بود یا جایی میان دریای خاک آلود اشک های من… هر چه بود آن من ِ طوفانی رفته بود، “منی” آرام و آبی جانشینش گشته بود…نمی دانستم چه بلایی بر سرم آمده است. شاید سرمای بی حد و مرز آن ساعت های عصر فلجم کرده بود. شاید گیرنده های درد را از میان برده بود. و درست مثل سرمازده ای که قبل از انجماد اعضایش، حس آن اعضا را از دست می دهد من هم بی حس شده بودم…یک بی حسی رخوت آلود پر رمز و راز…

قبل از ترک کاشان تصمیم گرفتم که سفر را از فراز گنبدهای نیم دایره ای بازار فرود آورم و به درون گرم بازار خوش رنگ و بو بکشانم…از مرد عطاری در میانه بازار یک شیشه گلاب خریدم بی آنکه بدانم چرا و برای کدامین دل سودایی گلاب به ارمغان می برم….

وقتی که به خانه بر گشتم زبانم چند گرم لاغر تر شده بود، قلبم چند طپش آرام تر و چشمانم یک لایه به کاسه چشم نزدیک تر!…پدر تغییر حالت چشمانم را باور نمی کرد و چرایش را از مادر می پرسید. مادر خوشحال از اینکه مرا از اوج دیوانگی به خانه باز گردانده است با اشاره به او وعده می داد که بعدا خواهد گفت … اما همه نگاههای من متوجه خواهرم بود و جواب پرسشی که بارها در میان سفر از او پرسیده بودم…” خبری؟ “

باور نمی کردم که هیچ اتفاقی نیافتاده باشد. باور نمی کردم که من اینهمه وقت رفته باشم و “او” هیچ خبری از من نگرفته باشد… اگر آسمان آسمان بود و اگر زمین سرد مسجد زمین ، باید اتفاقی می افتاد، باید چیزی جابجا می شد. در تمام طول سفر هیچ وقت دعا نکردم… آنقدر بیچاره بودم که کلام از یادم رفته بود، همه حرف ها ، سکون ها و مکث ها…اما تمام وجودم گواهی می داد که بوسه خاک آلود زمین بر پشت خسته ام بی پاسخ نخواهد ماند و این سفر بی پایان به ” تردید ” پایان خواهد داد…

بعدها شرح حیرانی اش را از زبان خودش شنیدم. داستان آوارگی اش را در کوچه پس کوچه های خانه مادر بزرگ به جستجوی من و آن “سفری ” که برایش از هر رنجی بزرگ تر بود…آن سفری که پایان شک بود و آغاز یک تصمیم…آن سفری که تنها یک نقطه کوچک شد در ابتدای خط زندگی…

وقتی که دوباره بعد از آن سفر دیدمش یک روز برفی آخر بهمن بود… ژاکت سفید پوشیدم و شیشه گلابی را که از بازار گرم کاشان خریدم به او هدیه دادم… نگفتم که در لحظه لحظه سفر بیادش بودم. نخواستم بداند چند ساعت روی زمین سرد مسجد چون مردگان تازه جان بدر رفته دراز کشیدم. نخواستم بگویم که در جنگ میان من و سرمای این عشق سخت من بازنده بودم و نخواستم که بفهمد “چقدر” و تا به “کجا ” عاشقش بودم …تنها به این کلام بسنده کردم که: “مادرم به یادم انداخت گلابی به ارمغان آرم”!

عشق سختی بود … و اکنون پس از ده سال باور دارم که عشقی این چنین پر فراز و نشیب در آغاز، تا به پایان عشق سختی خواهد بود…!

 

 

اين داستان واقعي داستان يك دوسته!!!

از نظراتتون بي نصيبمون نذارين .هم من و هم همان دوست منتظر حرفها ي دلتون هستيم!!!!


 
 
 |    نوشته شده توسط مسعود طالبیان
 
 
   
 
 

چاقی پس از ازدواج واقعیت دارد

افزایش وزن

یك كارشناس آمریكایی اظهار داشت: این گفته قدیمی كه زوج ‌های جوان پس از ازدواج، دچار اضافه وزن یا چاقی می ‌شوند صحت دارد و واقعا اتفاق می‌ افتد.

 

به گزارش سرویس بهداشت و درمان ایسنا، دكتر "لونا ساندون" محقق و متخصص مركز پزشكی "سوات وسترن" دانشگاه تگزاس در دالاس با انتشار مقاله‌ ای در این زمینه خاطرنشان كرد: تحقیقات نشان داده است پس از ازدواج، هر یك از زوجین به طور متوسط بین 7 /2 تا 4 کیلوگرم بیشتر از افراد مجرد افزایش وزن پیدا می ‌كنند.

 

وی افزود: البته زوج‌ ها هم اگر بخواهند وزن خود را كاهش دهند، چندین راه وجود دارد. برای مثال بهترین روش برای زوج‌ ها این است كه یكدیگر را تشویق كنند کمتر بخورند و نوع و میزان غذای یكدیگر را كنترل كنند.

یکی از دلایل چاقی افراد پس از ازدواج، استفاده از فست فودها و غذاهای بیرون است.

دكتر ساندون در بیانیه ‌ای تصریح كرد: زوج‌ های جوان با در اختیار داشتن وسایل مناسب و جدید آشپزخانه می ‌توانند به شیوه ‌ای سالم‌ تر و با چربی كمتر، غذاها را تهیه کنند و در نتیجه به كاهش وزن خود در حد مطلوب كمك كنند.

 

این متخصص آمریكایی تاكید كرد: زوج ‌هایی كه تازه ازدواج كرده‌اند به جای این كه دائما به رستوران بروند و غذاهای آماده و فست فود مصرف كنند، باید بیاموزند كه با استفاده از وسایل جدید طبخ غذا در منزل خود، وعده‌های غذایی سالم و لذت بخش تهیه كنند.

به یاد داشته باشید غذایی كه در منزل تهیه می ‌شود همیشه سالم ‌تر و مقرون به صرفه ‌تر است

 
 
 |    نوشته شده توسط مهدی طالبیان(مدیر وبلاگ)
 
 
   
 
 

خواص پونه

پونه

پونه از خانواده نعناع است و ترکیب اصلی موجود در این گیاه، اسانس روغنی فرار یا روغن منتول است.

به علاوه در اعضاى این گیاه مقدارى تانن، مواد رزینى و قند نیز وجود دارد و حاوی مقدار زیادی ویتامین است.

گیاه پونه در فصل گرما می روید، اما سایه روشن را بهتر می‏ تواند تحمل کند.

این گیاه در خاک‏ های مرطوب و غنی از مواد آلی مانند کود برگ به خوبی رشد می ‏کند.

کاربردهای پونه

با گیاه پونه می توان یک دم کرده ی گیاهی فوق‏ العاده تهیه نمود. برای تهیه ‏ی یک فنجان دم کرده ی این گیاه، یک قاشق غذاخوری سرخالی از برگ یا گل پونه ی تازه و یا یک قاشق چای خوری برگ پونه خشک شده را در چای صاف کن درون یک لیوان ریخته و یک فنجان آب در حال جوش را روی آن بریزید. اجازه دهید مدت 10 دقیقه دم بکشد و رنگ چای در بیاید. اگر دوست داشتید می ‏توانید آن را کمی شیرین کنید.

دم کرده پونه

برگ‏ ها و گل‏ های پونه و همچنین ساقه‏ های آن می توانند جایگزین مناسبی برای بسیاری از آنتی بیوتیک‏ ها باشند. این گیاه همچنین بادشکن، معرق، مدر و محرک نیز می‏ باشد.

از دم کرده‏ی این گیاه برای درمان سرماخوردگی، زکام، سردردها، مشکلات گوارشی، کم کردن تب خفیف، تسکین گلودرد و برای بهبود نفخ شکم، حالت تهوع، دردهای قاعدگی و بی ‏خوابی استفاده می شود.

پونه را به عنوان تحریک کننده تولید صفرا نیز می‏ شناسند.

تزریق عصاره ‏ی پونه به موش‏ های آزمایشگاهی نشان داد که این گیاه دارای خواص آرام بخشی خوبی است.

عصاره‏ ی پونه دارای خاصیت تسکین دهنده‏ ی درد نیز می ‏باشد.

در محیط آزمایشگاه دیده شد که عصاره‏ ی پونه در مقابل ویروس تب‏ خال، ویروس آنفلوآنزا، بیماری نیوکاسل و ویروس‏های مختلف دیگر فعال است.

فواید پونه:

پونه برای مقابله با بیماری‏های زیر سودمند است:

پونه

- حالت تهوع و استفراغ

- مشکلات و ناراحتی ‏های گوارشی به طوری که از ترش کردن معده جلوگیری می ‌کند و برای هضم غذا و برطرف کردن سکسکه مفید است.

- سرماخوردگی، آنفلوآنزا، آسم

- سرفه و سیاه سرفه

- گرفتگی بینی

- با توجه به خواص ضدمیكروبی كه در عصاره و اسانس پونه وجود دارد، می ‌توان از این فرآورده‌ها به عنوان جایگزین طبیعی برای آنتی بیوتیك‌ ها استفاده كرد.

مقدار مصرف:

دم کرده ی پونه از ترکیب یک لیوان آب جوش با 2 گرم برگ خشک شده‏ ی پونه که به مدت 5 تا 10 دقیقه دم کشیده و صاف شده حاصل می ‏شود.

این دم کرده به طور معمول 2 تا 3 فنجان در روز استفاده می ‏شود و محدودیتی در طول درمان وجود ندارد.

مریم مرادیان نیری – کارشناس تغذیه
 
 
 |    نوشته شده توسط مهدی طالبیان(مدیر وبلاگ)
 
 
   
 
 

بیف‌استروگانف

تا به‌ حال تاریخچه بیف ‌استروگانف - این غذای روسی كه این روزها در فهرست غذاهای رسمی ما نیز قرار گرفته است - را شنیده ‌اید؟

این‌ طور كه می‌ گویند در پایان قرن نوزدهم در شهر ادسا، آشپزی به نام الكساندر استروگانف، خوراك خوشمزه‌ای از بیف (گوشت گوساله)، پیاز و خامه درست كرد كه به‌ عنوان غذای اختصاصی، نام فامیل خود را بر آن گذاشت. بعدها به تركیب این غذا سیب ‌زمینی سرخ‌ شده نیز اضافه شد.

 

مواد لازم برای 4 نفر:

بیف استراگانف

گوشت  گوساله (به صورت باریك خرد شود)  450 گرم

روغن مایع                                       یك قاشق سوپ ‌خوری

كره                                                25 گرم یا 2 قاشق سوپخوری

پیاز بزرگ (به صورت خلالی خرد شود)          یك عدد

آرد گندم                                          یك قاشق سوپ‌ خوری

رب گوجه ‌فرنگی                               یك قاشق چای ‌خوری

سس خردل                                               یك قاشق چای‌ خوری

آب لیمو ترش                                             یك قاشق چای خوری

خامه                                                         دوسوم پیمانه

نمك و فلفل                                               به میزان لازم

جعفری خردشده                                       كمی برای تزئین

سیب ‌زمینی                                             500 گرم

طرز تهیه:

* تابه نچسبی آماده كرده و روغن را به‌ همراه نیمی از كره در آن بریزید و روی شعله اجاق ‌گاز قرار دهید تا روغن داغ شده و كره نیز آب شود.

* حالا تكه‌ های گوشت را به روغن اضافه كنید و به مدت 5 دقیقه یا تا زمانی كه گوشت‌ ها تغییر رنگ دهند و متمایل به قهوه‌ای شوند، روی شعله زیاد اجاق‌ گاز حرارت دهید.

* پس از آن، گوشت را به ‌همراه روغن و‌ آب حاصل از پخت آن به ظرف دیگری منتقل كنید.

* باقیمانده كره را در تابه ریخته و پیاز خردشده را در كره به مدت 10 دقیقه تفت دهید.

* آرد، رب گوجه‌ فرنگی، سس خردل، آب لیموترش و خامه را به ترتیب به پیازداغ اضافه كرده و كمی حرارت دهید.

* حالا گوشت‌ های سرخ‌ شده را به داخل تابه برگردانید و شعله را كم كنید و حرارت‌ دادن را تا زمانی ادامه دهید كه سس شروع به جوشیدن كند و حباب‌ هایی روی آن ایجاد شود.

* در طول این مدت، مرتب مواد را هم بزنید. در ضمن برای طعم‌ داركردن غذا، نمك و فلفل نیز اضافه کنید.

* در پایان، سیب ‌زمینی‌ هایی را كه به‌ صورت خلالی خرد كرده بودید، در روغن سرخ كرده و پس از ریختن خوراك در بشقاب، روی آن کمی سیب ‌زمینی سرخ شده و جعفری خرد شده بریزید.

همشهری
 
 
 |    نوشته شده توسط مهدی طالبیان(مدیر وبلاگ)
 
 
   
 
 

مضرات پستانك براي دندان و گوش کودک

پستانک

خيلي از پدر و مادرها وقتي براي خريد سيسموني مي‌روند، پستانك را هم در فهرست خريدشان قرار مي‌دهند ولي توصيه پزشکان و دندان‌پزشکان اين است كه از خريد پستانك صرف نظر كنيد، ‌چون ضررهاي مكيدن پستانک براي كودك خيلي بيشتر از منافع كوتاه‌مدت آن است.

پستانك حتي ممکن است در سخن گفتن كودك اختلال ايجاد كند و نظم دنداني او را به هم بزند.

شايد شما عادت داشته باشيد تا كودك تان گريه كرد پستانك و يا شيشه شير را در دهانش بگذاريد، ولي با اين كار به كودك تان خيانت كرده‌ايد. مكيدن انگشت، پستانك و سرشيشه به علت تاثير روي ساختمان فك و دندان‌ها و جلو آمدن زبان مي‌تواند باعث اشتباه تلفظ كردن كلمات توسط كودك و حتي در بعضي موارد، ايجاد اختلال در بلع شود.

 ‌به طور طبيعي كودك بايد تا چهار سالگي بتواند تلفظ كلمات را به طور صحيح ادا كند كه البته براي تلفظ صحيح حرف «ر» و «ژ» شايد به زمان بيشتري نياز باشد، زيرا حرف «ر» آخرين حرفي است كه كودك تلفظ آن را ياد مي‌گيرد.

 ‌كارشناسان گفتار ‌به تمام پدران و مادران توصيه مي‌كنند تا فرزندان خود را از ماه‌هاي اول تولد براي معاينات دوره‌اي و گرفتن شناسنامه سلامت به مراكز توان‌بخشي و درماني ببرند و تلاش كنند پستانك را از فهرست وسايل مورد نياز كودك حذف كنند.

اگر كودك به مكيدن پستانك عادت دارد با كمك دندانپزشك سعي كنيد اين عادت را از سر كودك بيندازيد. ‌البته بيشتر کودکان مکيدن انگشت و پستانک و ديگر اشيا را خود به خود در سنين 2 تا 4 سالگي ترک مي‌کنند و همين باعث مي‌شود که دندان‌ها و فکين دچار آسيب نشود، ولي بعضي از آنها اين عادات را به مدت طولاني تکرار مي‌کنند که ممکن است باعث بي‌نظمي در قوس‌هاي دنداني شده و نيز دندان‌هاي جلو بيرون بزنند.

پستانک و پوسيدگي دندان‌ها

حتما شما هم ديده‌ايد كه برخي مادرها وقتي پستانك كودكشان روي زمين مي‌افتد آن را بر مي‌دارند، در دهان خودشان مي‌گذارند تا احيانا تميز شود و بعد آن را در دهان كوچولويشان مي‌گذارند، ولي دندانپزشكان به شدت با اين كار مخالف‌اند، چون با اين كار باعث پوسيدگي دندان‌هاي‌شيري مي‌شوند. دكترغلامحسين رمضاني، عضو هيات مديره انجمن دندانپزشكان كودكان ايران مي‌گويد: «ميكروب‌هاي مولد پوسيدگي در كنار مواد قندي و تغذيه نامناسب به مرور زمان پوسيدگي‌هاي شديد دنداني را به دنبال دارد.» هم‌زمان با رويش دندان‌ها در كودكان، ميكروب‌هاي پوسيدگي‌زا نيز در دهان شروع به فعاليت مي‌كنند كه هر چه اقدامات بهداشتي ضعيف‌تر باشد، اين ميكروب‌ها فعاليت بيشتري خواهند داشت.

دكتر رمضاني با اشاره به اين ‌باورهاي غلط در خصوص بهداشت دهان و دندان مي‌افزايد: «برخي از مادران نكات بهداشتي دهان و دندان كودك را به خوبي رعايت نمي‌كنند و در مواردي نيز با گذاشتن پستانك يا قاشق کودک در دهان خود به منظور تميز كردن آن، عملا ميكروب‌هاي پوسيدگي‌زا را وارد دهان او مي‌كنند.» اين متخصص در دندانپزشكي كودكان يادآور شد: «مشاهده شده است كودكاني كه مادران آنها از وضعيت بهداشتي مناسبي برخوردار نيستند، بيشتر از ساير كودكان دچار پوسيدگي‌هاي دنداني مي‌شوند.»

پستانك و گوش‌درد بچه‌ها

بد نيست بدانيد ‌استفاده از پستانك، مي‌‌تواند علاوه بر خطرات و زيان‌هاي قبلي، احتمال ابتلاي شيرخوار به عفونت‌هاي گوش را ‌نيز افزايش دهد.

به گزارش بي‌بي‌سي، در يك مطالعه كه توسط محققان مركز پزشكي اوترخت هلند انجام شده، مشخص گرديده كودكاني كه از پستانك استفاده مي‌‌كنند، 90 درصد بيشتر از ساير كودكان در معرض خطر ابتلا به عفونت‌هاي مكرر گوش مياني هستند.

پيش از اين، بيشتر پزشكان به‌ طور تجربي اعتقاد داشتند كه استفاده از پستانك، راه ورود انواع باكتري‌هايي است كه باعث عفونت گوش مي‌شوند، اما شواهد پژوهشي نداشتند تا اين كه مطالعه اي جديد انجام شد. در اين مطالعه حدود 500 كودك زير 4 سال، براي مدت 5 سال از لحاظ ابتلا به عفونت گوش مياني بررسي و پيگيري شدند و محققان از مقايسه گروهي كه عادت به مكيدن پستانك داشتند با آنهايي كه اين عادت را نداشتند، به اين نتيجه رسيدند كه اين برداشت تجربي پزشكان صحيح است.

از آنجا كه حلق و گوش، به هم مرتبط هستند، دهان راه خوبي براي ورود باكتري‌ها محسوب مي‌شود، ضمن اينكه اولين عفونت، باعث حساس شدن مجاري و بدن كودك به آن باكتري خاص شده و دوره‌هاي بعدي عفونت را به ‌دنبال دارد. درمان عفونت گوش مياني معمولاً پرهزينه است و عوارض خاص خود را دارد، به همين دليل، تكيه اصلي روي پيشگيري از اين عفونت است.

اگر شيرخواري همزمان هم پستانك مي‌‌مكد و هم به طور مكرر دچار عفونت گوش مياني يا «اوتيت مديا» مي‌‌شود، بهتر است به والدين او توصيه كرد به او پستانك ندهند.

استفاده از پستانك مي‌‌تواند راه خوبي براي ورود عفونت‌هاي گوارشي نيز باشد، چون كودك دائما پستانک‌ را از دهان خود بيرون مي‌‌اندازد و دوباره آن را برمي‌دارد.

 شايد اگر بررسي دقيقي روي ‌پستانك‌ها انجام ‌گيرد، مشخص شود كه چه تعداد زيادي از انواع ميكروب‌ها روي آن رفت‌وآمد دارند.

دکتر شکيلا نيکنام
 
 
 |    نوشته شده توسط مهدی طالبیان(مدیر وبلاگ)
 
 
   
 
 

نوزادان را طاقباز بخوابانید

نوزاد

بنا بر نظریه آكادمی پزشكی كودكان آمریكا، برای پیشگیری از عارضه "مرگ ناگهانی نوزادان*"(SIDS) باید آنها را به پشت خواباند، چون به پهلو خواباندن نوزاد به جای طاقباز خواباندن آنها، خطر چرخیدن نوزاد به روی شكم را در پی دارد، لذا روش قابل قبولی نیست. آكادمی پزشكی كودكان آمریكا شواهد روزافزونی در دست دارد كه بنابر آنها، اقداماتی نظیر انتقال تخت نوزاد به اتاق خواب پدر و مادر و پستانك دادن به نوزاد به هنگام خواب در كاهش خطر عارضه مرگ ناگهانی نوزاد مؤثرند.

منظور از (SIDS)، مرگ ناگهانی غیر قابل توضیح نوزادی است كه به نظر سالم می آید و زیر یك سال سن دارد.

از سال 1992 كه این آكادمی پیشنهاد طاقباز خواباندن نوزادان را داده است، میزان مرگ ناگهانی نوزادان در ایالات متحده، بیش از 50 درصد كاهش یافته است، اما علی رغم این كاهش، عارضه SIDS  به عنوان یكی از عوامل عمده مرگ نوزادان پس از یك ماهه اول زندگی باقی است و هر ساله جان 2500 نوزاد را می گیرد. بیشتر مرگ و میرهای ناشی از SIDS، در فاصله 2 تا 3 ماهگی اتفاق می افتد كه اگرچه این مسئله می تواند برای همه نوزادان و در هر جایی رخ دهد، اما میزان آن در میان نوزادان آفریقایی آمریكایی، بومی آمریكا و آلاسكا، از سرعت بیشتری برخوردار است.

برخی محققین این فرضیه را مطرح كرده اند كه ممكن است به شكم خوابیدن نوزاد، تنفس او را دچار مشكل كند و یا منجر به بیش از حد گرم شدن نوزاد گردد. چنین مسایلی در برخی از نوزادان، احتمال مرگ ناگهانی را در آنها افزایش می دهد.

اگرچه برخی پژوهش ها نشان داده اند كه استفاده از پستانك می تواند در تغذیه نوزاد با شیر مادر اختلال ایجاد كند و بعدها نیز مشكلات دندانی را به وجود آورد (كه البته این شواهد از نظر این آكادمی به اندازه كافی قانع كننده نیستند)، اما استفاده از آن به هنگام خواب در یك سال اول زندگی نوزاد با كاهش خطر عارضه مرگ ناگهانی نوزاد ارتباط دارد. بدین منظور و برای پیشگیری از عادت كردن نوزاد به پستانك، مادرانی كه تمایل به تغذیه نوزاد با شیر خودشان را دارند باید پس از یك ماهگی نوزاد از پستانك استفاده كنند تا نوزاد به پستانك عادت نكرده و هم چنان از شیر مادر تغذیه كند. نكته ای كه باید مد نظر داشت این است كه در صورتی كه نوزاد از مكیدن پستانك سر باز می زند، نباید او را مجبور كرد!

نوزاد 2تا3ماهگی

چه باید كرد؟

به منظور پیشگیری از عارضه مرگ ناگهانی نوزادان، این راهكارها پیشنهاد شده است:

1- اعم از این كه زمان خواب نوزاد كم باشد یا زیاد، او را به پشت بخوابانید.

2- تشك خواب نوزاد باید سفت بوده و با ملافه ای پوشیده شده باشد.

3- اشیاء نرم مثل بالش، لحاف، اسباب بازی هایی كه با الیاف خاص پر شده اند (مثل پنبه و...) و زیراندازهایی كه بیش از حد بزرگ هستند (و ممكن است دور نوزاد بپیچند) را از تختخواب نوزاد بیرون بیاورید.

4- خوب است كه به جای خواباندن نوزاد نزد خودتان، تختخواب او را در اتاقتان قرار دهید و نوزاد را در تخت خودش بخوابانید.

5- موقع خواب نوزاد، به او پستانك بدهید.

6- نوزاد به هنگام خواب، باید لباس كمی به تن داشته باشد و خیلی گرم نشود.

7- در طول دوران بارداری، سیگار نكشید و از قرار دادن نوزاد در جایی كه در معرض دود سیگار قرار دارد، خودداری كنید.

8- نوزادتان را به مدت طولانی در صندلی مخصوصی كه در اتومبیل برای او تعبیه شده است، نگذارید، چون فشار زیادی را به پشت سر نوزاد وارد می شود.

در پایان، اگر نگران الگوی خواب نوزادتان و یا خطر SIDS هستید، بهتر است با پزشك كودك خود مشورت كنید.

 
 
 |    نوشته شده توسط مهدی طالبیان(مدیر وبلاگ)
 

pctfx3.3

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

ميزباني ميزبان هاست دامين دامنه دومين