|
داستان زیبای شاخه گل خشکیده ، اولین و بینظیر ترین داستانهای عاشقانه میباشد ، خواندنی و جذاب
پیشنهاد میشود این داستان را بخوانید هرچند به کوتاهی داستانهای دیگر نیست اما از همه زیبا تر است
حتما چند دقیقه وقت خودتان را به خواندن این داستان قشنگ بگذارید و لذت ببرید
قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...
این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .
چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .
تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .
تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.
از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،
با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ...
در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.
وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.
به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .
اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.
ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.
محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.
هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !
اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .
<< انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >>
این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .
باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .
آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!
من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .
محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .
برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .
آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .
مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.
هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:
این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .
بعد نامه یی به من داد و گفت :
این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ))
مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم .
اما جرات باز کردنش را نداشتم .
خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید.
مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .
_ سلام مژگان . . .
خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .
مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .
چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !
مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد
و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .
_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟
در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم
_ س . . . . سلام . . .
_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟
یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . .
این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .
حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .
تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .
آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .
وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .
نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !
چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .
مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . . .
حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .
داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . .
قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .
بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.
ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد .
به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .
بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .
اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و …
گریه امانم نداد تا بقیه ی نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست .
چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.
اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.
ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی عشق مان نگه داشته ایم.
احساس شما بعد از خواندن این داستان من چیست ؟ ( مهم )
در قسمت نظرات منتظر حرف های قلب و دلتون هستم.
دوستان اين داستان زندگي من نيست واسه يكي از دوستانمه...

عشق و ديوانگي
در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها وتباهي ها در همه جا شناور بودند .آنها از بيكاري خسته وكسل شده بودند. روزي همه فضايل وتباهي ها دور هم جمع شدند خسته تر و كسل تر از هميشه .ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت :«بياييد يك بازي بكنيم مثلا قايم باشك » همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من چشم مي گذارم . همه قبول كردند او چشم بگذارد وبه دنبال آنها بگردد. ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست وشروع كرد به شماردن ...يك...دو...سه...همه رفتند تا جايي پنهان شوند!!! لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد . خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد . اصالت در ميان ابرها مخفي گشت . هوس به مركز زمين رفت . دروغ گفت زير سنگي پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت . طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد . وديوانگي مشغول شمردن بود /هفتادونه...هشتاد...هشتادويك...همه پنهان شدند به جز عشق كه همواره مردد بود ونمي توانست تصميم بگيرد. وجاي تعجب هم نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است. در همين ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد .نودوپنج...نود وشش...نودوهفت...هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد ودر بين يك بوته گل رز پنهان شد.ديوانگي فرياد زد دارم ميام. واولين كسي كه پيدا كرد تنبلي بود زيراتنبلي اش آمده بود جايي پنها ن شود ولطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود . دروغ ته دريا .هوس در مركز زمين. يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق .او از يافتن عشق نااميد شده بود. حسادت در گوشش زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشت بوته گل رز است. ديوانگي شاخه چنگك مانندي را از درخت كند وبا شدت وهيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد ودوباره ودوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد .عشق از پشت بوته بيرون آمد شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند واو نمي توانست جايي را ببيند .او كور شده بود !!! ديوانگي گفت :«من چه كردم ؟من چه كردم ؟چگونه مي توانم تو را درمان كنم؟» عشق پاسخ داد:«تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كاري كني راهنماي من شو» و اين گونه است كه از آن روز به بعد عشق كور است وديوانگي همواره در كنار اوست!!!
▼ داستان عشق همراه
پس از ده سال…
شاید یک داستان طولانی باشد…اما شاید به خواندنش بیارزد… شاید برای ” آنها” که فکر می کنند همه چیز را می شود آسان بدست آورد یک نشانه باشد…و فقط یک ” نشانه” !
درست همان سه شنبه عصر که عصبانی و غمگین از طبقه سوم مرکز تحقیقات دانشکده پایین می آمدم با خودم تصمیم گرفتم…و درست قبل از اینکه پایم را از آخرین پله پایین بگذارم، بعد از همه دشنام ها و تلخی هایی که نثار خودم کردم سوگند یاد کردم که گره اخم آلود “آن صورت جوان زیبا” را آینه هر روز زندگی خود کنم.
می خواستم برای یک مدت کوتاه هم که شده هیچ چیز و هیچ کس را نبینم…و آنقدر بگذارم که بگذرد تا بلکه زمان این گره اخم آلود جوانی ام را باز کند. در را پشت سرم بستم تا خودم را حتی از خودم پنهان کنم و مجبور نباشم حتی خودم را در مقابل آیینه ببینم… اما خوب می دانستم که این آخرین ترفند هم اثر نخواهد کرد… پس بر آن شدم که سفر کنم تا بلکه خودم را با همه آنچه در اطرافم می گذشت پشت سر گذارم…
آن شب وقتی پدرم موهای پریشان شانه نشده ام را دید، با آن چشمانی که از فرط گریه مثل وزغ باد کرده بود در جا ماند… و وقتی به او گفتم که “می خواهم به سفر بروم، همین امروز و تنها!” نمی دانست که چه پاسخم گويد. خواهرم سرش را با نا امیدی تکان می داد و مادرم از پشت سایه پدر اشک می ریخت…شاید برای اولین بار بود که پدر روح لجوج و مصمم مرا از پشت چشمان باد کرده دید و دانست که مقاومت بی فایده است، که با چنین طوفانی مدارا کردن و رها کردن بهترین راه نجات است…آرام پرسید کجا و من گفتم : ” هر جایی که آدمهایش کمتر باشند و آسمانش بیشتر … به برهوت… به کویر!”
فردا عصر تهران را به مقصد کاشان ترک کردم…به جایی که پدرم راضی شد مرا بفرستد… وقتی اتوبوس حرکت می کرد نگرانی را در چشمانش خواندم…می دانم خیلی دلش می خواست با او صحبت کنم …اما همین قدر که توانست ذات لجباز و غد مرا راضی کند تا مادرم را همراهم بفرستد یک پیروزی بزرگ کسب کرده بود…برای همین هیچ وقت از من نپرسید و من هم هیچ وقت نگفتم که چرا می خواهم دور از همه باشم…
تمام راه آن روبرو درست در برابر شیشه بزرگ جلو اتوبوس نشسته بودم… با مادرم شرط کرده بودم که در همه سفر با من سخن نگوید و او هم با بوسه مهربانش پذیرفته بود…آمده بود تا در کنارم باشد حتی اگر تمام طول سفر مجبور شود با من یک کلمه سخن نگوید…. تمام راه دیده از جاده بر نداشتم… گنگ و مبهوت به خطوط سپید و بی پایان جاده خیره شدم… غروب بود و من از حس عجیبی که این سفر به من می داد سرشار می شدم…. حس اینکه هر چه جلو می روم از آن التهاب کشنده دور تر می شوم و آن درد غیر قابل تحمل را پشت سر می گذارم…درازای سپید خطوط جاده مخدر قویی بود که ذره ذره در وجودم جریان می یافت آنقدر که حتی متلک های گاه و بی گاه شاگرد راننده هم باعث نمی شد که از نگاه کردن به جاده بگریزم….
وقتی رسیدیم شب شده بود و من این را از حرکت شب پره های ریزی که دور چراغهای شهر می گشتند دریافتم…خوابِ خستگی بر کجا بود که بیاید؟ خوابِ خاطره ریز کجا بود که بر تنم ریزد؟…. صبح هنوز مادرم خواب بود که برخاستم… یعنی شاید هنوز هم صبح نشده بود…. برای من فرقی هم نمی کرد…! از پشت پنجره بیرون را نگاه کردم…از آن پایین گنبدهای دوار بازار کاشان در نگاهم بازی می کرد…همه چیز ساده و گلی بود از خشت و آجر ، و بسیار متفاوت از بناهای بلندِ دود آلودِ نفس گیر ِ شهر من…همه چیز آسان و قابل حل می نمود درست بر خلاف گره پر پیچ و خم این عشق عجیب!… انحنای زیبای گنبدها مرا به یاد انحنای لطیف ابروانش می انداخت، آنوقت که نگران به چشمانم خیره می شد و اطمینان را از وجود من می خواست… مادرم گفت “سلام”… برگشتم و با خنده شرطمان را به یادش آوردم…
کمتر آدمی آنوقت سال در میان باغ فین قدم می زد…شاید یک نفر … شاید دو نفر! چشمه ها پر بود از صدای غلغل آب…و کاشی های فیروزه ای جوی ها پر از گذران آب…جریان جوی را گرفتم و درست مخالف آن قدم بر داشتم…سر چشمه شمالی پر بود از ماهی های کوچک و بزرگ قرمزی که درون چشمه می رفتند و دوباره باز می گشتند…کف فیروزه ای چشمه پر بود از سکه هایی که مردمان در آب انداخته بودند… یادم آمد سالیان پیش وقتی کوچک بودم از پیرمردی کنار همان چشمه شنیدم که اگر وقتی سکه ای می اندازم نیت کنم و ماهی کوچکی همان موقع از چشمه بیرون بیاید آرزویم بر آورده می شود…به وقت کودکی سکه های زیادی انداختم و ماهی های فربه زیبایی از چشمه بیرون آمدند… اما آنروز…. سکه ای نیانداختم چون اعتقادی به این باورهای زیبا نداشتم…یا شاید هم چون واهمه داشتم و نمی خواستم ببینم که ماهی کوچکی برای من از میان چشمه بیرون نمی آید… دستانم را به میان آب سرد چشمه فرو بردم تا خودم را بیازمایم… که از میان من و این عشق کدام لجباز تریم…طاقت دستان کبود من در میان سرمای آب؟ یا عشق مسحور کننده یخ بندان من؟
آنروز ساعت ها روبروی عمارت مرکزی باغ نشستم و انگشتانم را میان کاغذ و مداد سیاه رها کردم… طرح عمارت در میان درختان کهن سال آرامشی عمیق در چشمانم می ریخت و من بازی انگشتانم را در مغازله میان کاغذ و مداد دوست داشتم …شاید خش خش بوسه سیاه مداد بر گونه کاغذ راهی نشانم می داد… شاید سکوت سرد و سپید کاغذِ پذیرنده طرحی به ذهنم می آورد…همه آن مکالمه ها به یادم می آمد…همه آن بگو مگو ها…آن مشاجره های دل پذیر دوست داشتنی…آن لحظه های عجیب تلاقی نگاه ها …از من خواستن ها و از او رمیدن ها… از من التماس کردن ها و از او پیروزمندانه خندیدن ها…عشق سختی بود! من این را از ابتدا می دانستم. با خود می اندیشیدم اکنون ” او ” چه می کند؟ سر کلاس مشغول نوشتن و گوش دادن است؟ نمی پرسد من کجا هستم؟ سراغ من را از دوستانم یا از خواهرم نمی گیرد؟ … اصلا برایش فرقی می کند که به خاطر نگاه قهر آلودش سرگشته این بیابان گشته ام؟…سرما سخت آزارم می داد … بهمن ماه بود و نشستن در فضای باز باغ کویری طاقت از دل هر رهگذری می برد… دستانم تقریبا منجمد شده بود اما دلم دست از طراحی بر نمی داشت… هر چه می کشیدم آن نقشی که می خواستم در نمی آمد… هر چه سعی می کردم آن تصویر زیبایی که می خواستم روی کاغذ سپید نقش نمی بست… مداد را با اندوه رها کردم و مطمئن بودم که هر چه این رنج طولانی شود بازگشتن من طولانی تر خواهد شد…
باز هم صبح و همان گنبد های نرم و دایره وار… باز صبح و همان بازی زیبای نور در میان ابرهای پراکنده در میان آسمان…نمی دانستم روز را به چه امیدی شروع کنم. حس می کردم بعد از او زمان برای من خواهد ایستاد…حس می کردم بعد از او دنیا برای من دیگر معنی نخواهد داشت… …نمی فهمیدم این درنگ “او” را… این خواستن و راندنش را … این بازی عذاب آورش را …روز آخر در میان پله ها با خودم عهد بستم که دیگر دل به این بازی نسپارم… بازیچه این بازی نباشم… یک بار هم که شده من بازی کنم و او به قاعده بازی تن دهد… فکر می کردم اگر به سفری نامعلوم بروم نگرانش خواهم کرد…فکر می کردم اگر رها کنم او به دنبالم خواهد آمد، همه جا را زیر و رو خواهد کرد و سر انجام به این تردید درونش پایان خواهد داد…. که همه جنگ میان من و آن چشمان قهوه ای زیبا در “تردید” میان انتخاب کردن بود…و من فکر می کردم که این “تردید” را در درونش خواهم شکست… عشق سختی بود و من این را از آغاز می دانستم…
بار ها به خواهرم تلفن زدم تا بلکه از او سراغی بگیرم… می پرسیدم : “خبری؟” …. و او مکثی می کرد و آهی عمیق می کشید!… باورم نمی شد…باورم نمی شد من این زمان طولانی نباشم و او سراغم را نگیرد… باورم نمی شد من اینهمه دور باشم و او هیچ در دل صدایم نکند…باورم نمی شد که او اینهمه بی اعتنا باشد… اینهمه سنگ دل … اینهمه خونسرد!
دیگر حتی گنبدهای دایره ای هم نجاتم نمی داد…مادرم در سکوتش مثل سرکه می جوشید… به صورت زرد بیمارم می نگریست و خون می خورد… به ساعتهایی که پشت پنجره می نشستم و نگاه می کردم نگاه می کرد و هر لحظه بی تاب تر می شد…بحران وجودم را می دید اما دم بر نمی آورد… عجیب صبور بار آورده بودندش عجیب! درست مخالف من!…به خودم لعنت می فرستادم… ازین سفر بی پاداش.. ازین سرمای جگر سوز و ازین دستان یخ بسته خالی…
روزها پیاده راه می رفتیم…به هر کجا و هیچ جا…گمان می کنم از تمام کوچه های کاشان گذشتم… از کنار تمام خانه ها و تمام آن درهای قدیمی چوبی با دق الباب های مردانه و زنانه…گاهی بچه های کوچه با تعجب چند کوچه ای دنبالمان می کردند، گاهی زنان چادری با بد گمانی نگاهمان می کردند و گاهی مردان با یک چشم غره مرموز همه هستیمان را زیر سوال می بردند…آنقدر راه رفته بودیم که پاهایمان از درد و تاول باد کرده بود… به چهره خسته مادر می نگریستم و از صبر طولانی اش تعجب می کردم . از این مهر بی شائبه ای که به من داشت و من ِ مجنون را تا انتهای جنون رها نمی کرد…در دل به خودم دشنام می دادم. از خودخواهی های خودم… از اینکه پاهای تاول زده اش را شب ها می بینم و باز به دیوانگی ام ادامه می دهم… اما بحران درونم عمیق تر از آنها بود که به خواهش بی کلام مادر پاسخ گوید یا با صدای مضطرب پدر فرو نشیند…
یک روز سرد و ابری ، این گشت زنی های مداوم مرا به نزدیک مسجد آقا بزرگ کشاند… چند بار از جلوی آن گذشته بودیم؟ نمی دانم…دربی بزرگ در انتهای یک کوچه تنگ در برابرم ظاهر شد. در زدم. انگار سالها کسی در آن نماز نخوانده بود… انگار مدت های طولانی بشری به درون مسجد پا نگذاشته بود…آخرین بار که در زدم موهای آشفته کودکی از میان دو لنگه در مسجد بیرون آمد. زنی به دنبال کودک در را گشود…مادرم از زن خواست که به درون مسجد راهمان دهد و بگذارد که دمی در کنار مسجد بیاساییم…زن نگاه عجیبی به ما کرد اما نتوانست خواهش مادر را بر زمین بیندازد…در را گشود و در را پشت ما بست….
هیچ کس نبود…مسجدی خالی با حیاطی بزرگ و شبستانی مشوش!… مدرسه ای که تنها یک سرایدار با بچگان خردش در آن زندگی می کرد…در شبستان تاریک و بی صدای مسجد هیچ فرشی گسترده نبود…تنها نور بی جان یک روز ابری زمستانی از میان سوراخهای طاق های نیم دایره شبستان به درون می تابید…همه جا پر بود از سکوت بی نمازی!… دلم تاب نیاورد…به حیاط خالی مسجد قدم گذاشتم و همانجا درست مشرف به مدرسه مسجد که در گودال پایین حیاط مسجد بنا شده بود نشستم…
تا به حال لذت خوابیدن روی حیاط خالی یک مسجد بزرگ را تجربه نکرده بودم… آسمان ، بدون هیچ مانعی درست بالای سر من بود و زمین با همه سرمایش درست در انحنای ستون مهره هایم… نه هیچ پرنده ای پر می زد، نه صدای هیچ قدم زدنی سکوت سرد مرا می آشفت… تنها گاهی صدای گریه زیر کودک سرایدار امتداد این سکوت را بر هم می زد و یا صدای بر هم خوردن دستان زن در میان تشت رخت . آیا نجات از تردید شایسته این همه درد و سرما بود؟… آیا او هم برای این تصمیم، همسان من رنج کشیده بود؟ … از کجا معلوم که این ریاضت خودخواسته قفل شک او را می شکست؟ چه کس می توانست بگوید که سفر ِ بدون پایان من، پایان تردید های او بود؟… دلم درد گرفته بود…نفسم بالا نمی آمد… سرما از میان تک تک مهره هایم به قلبم رخنه می کرد…و این عشق هم چنان در قلب من با همه لجاجت تن من می جنگید… از قلبم بیرون نمی رفت… مهار نمی شد…
اولین قطره های درشت اشک جایی در میان آن آسمان پهناور و سرمای دردناک کف مسجد زاده شد. اشک گزافی بود . خون بهای همه لجاجت تنم و به قیمت تمام عشقم! …کف خاک آلود کاشی های مسجد از اشک من گل آلوده شد و چشمان سنگین من سبک بار…تا آسمان رخصت می داد گریستم و تا زمین می پذیرفت اشک ریختم .تا وجودم از سرما سرریز نشد برنخاستم و با همه وجود دریافتم که میان لجاجت من و این عشق ، این من هستم که برای همیشه باخته ام….
وقتی برخاستم خورشید حتما غروب کرده بود. مادرم به من چون مردگانی که از قبر بر می خیزند با وحشت نگاه می کرد. فکر می کرد، شاید هم مطمئن بود که من عقلم را از دست داده ام و شاید اگر ساعتی دیگر روی کف سرد حیاط دراز می کشیدم طاقت نمی آورد و شرطمان را می شکست…روسری پشمی بزرگش را دور تنم پیچید و دردمندانه در آغوشم گرفت… با همه دیوانگی هایم!
دیگر سیراب شده بودم…دیگر آن ذات مشوش پر اضطراب همراهی ام نمی کرد. انگار همانجا میان آسمان و زمین مسجد جا مانده بود یا جایی میان دریای خاک آلود اشک های من… هر چه بود آن من ِ طوفانی رفته بود، “منی” آرام و آبی جانشینش گشته بود…نمی دانستم چه بلایی بر سرم آمده است. شاید سرمای بی حد و مرز آن ساعت های عصر فلجم کرده بود. شاید گیرنده های درد را از میان برده بود. و درست مثل سرمازده ای که قبل از انجماد اعضایش، حس آن اعضا را از دست می دهد من هم بی حس شده بودم…یک بی حسی رخوت آلود پر رمز و راز…
قبل از ترک کاشان تصمیم گرفتم که سفر را از فراز گنبدهای نیم دایره ای بازار فرود آورم و به درون گرم بازار خوش رنگ و بو بکشانم…از مرد عطاری در میانه بازار یک شیشه گلاب خریدم بی آنکه بدانم چرا و برای کدامین دل سودایی گلاب به ارمغان می برم….
وقتی که به خانه بر گشتم زبانم چند گرم لاغر تر شده بود، قلبم چند طپش آرام تر و چشمانم یک لایه به کاسه چشم نزدیک تر!…پدر تغییر حالت چشمانم را باور نمی کرد و چرایش را از مادر می پرسید. مادر خوشحال از اینکه مرا از اوج دیوانگی به خانه باز گردانده است با اشاره به او وعده می داد که بعدا خواهد گفت … اما همه نگاههای من متوجه خواهرم بود و جواب پرسشی که بارها در میان سفر از او پرسیده بودم…” خبری؟ “
باور نمی کردم که هیچ اتفاقی نیافتاده باشد. باور نمی کردم که من اینهمه وقت رفته باشم و “او” هیچ خبری از من نگرفته باشد… اگر آسمان آسمان بود و اگر زمین سرد مسجد زمین ، باید اتفاقی می افتاد، باید چیزی جابجا می شد. در تمام طول سفر هیچ وقت دعا نکردم… آنقدر بیچاره بودم که کلام از یادم رفته بود، همه حرف ها ، سکون ها و مکث ها…اما تمام وجودم گواهی می داد که بوسه خاک آلود زمین بر پشت خسته ام بی پاسخ نخواهد ماند و این سفر بی پایان به ” تردید ” پایان خواهد داد…
بعدها شرح حیرانی اش را از زبان خودش شنیدم. داستان آوارگی اش را در کوچه پس کوچه های خانه مادر بزرگ به جستجوی من و آن “سفری ” که برایش از هر رنجی بزرگ تر بود…آن سفری که پایان شک بود و آغاز یک تصمیم…آن سفری که تنها یک نقطه کوچک شد در ابتدای خط زندگی…
وقتی که دوباره بعد از آن سفر دیدمش یک روز برفی آخر بهمن بود… ژاکت سفید پوشیدم و شیشه گلابی را که از بازار گرم کاشان خریدم به او هدیه دادم… نگفتم که در لحظه لحظه سفر بیادش بودم. نخواستم بداند چند ساعت روی زمین سرد مسجد چون مردگان تازه جان بدر رفته دراز کشیدم. نخواستم بگویم که در جنگ میان من و سرمای این عشق سخت من بازنده بودم و نخواستم که بفهمد “چقدر” و تا به “کجا ” عاشقش بودم …تنها به این کلام بسنده کردم که: “مادرم به یادم انداخت گلابی به ارمغان آرم”!
عشق سختی بود … و اکنون پس از ده سال باور دارم که عشقی این چنین پر فراز و نشیب در آغاز، تا به پایان عشق سختی خواهد بود…!
اين داستان واقعي داستان يك دوسته!!!
از نظراتتون بي نصيبمون نذارين .هم من و هم همان دوست منتظر حرفها ي دلتون هستيم!!!!
|